پا بر ساحلي گرم ميفشارم باز
چوبي نرم و خيس بر دست
خواهان کشيدن نقشي روي شن ها
پرسيدن عاشقي چيست ؟
جواب تنها آهي بود
و دل با همان لبخند پررو و هميشه لجباز
لبخند لبخند لبخند
گاهي از شراب تيزي که انداختم
تند تر است
باز هم نرمي و سختي شن ها و خرده سنگ ها را
زير پاهايم حس ميکنم
چرا گاهي شرايط آنطور ميشود که نميخواهيم ؟
سوالي که پاسخش را ميدانم
حال يادم آمد باز
بين جمعيت و هيايو
در سکوت نوشتن و ديدن زيباست
زيبا
شيوه رندان بلاکش باشد